بر فرض هم که از آستین طبیبان هزار خون بچکد، گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش. خیال کن که از دیده خون دل همه بر روی ما رود، یا مثلا ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است. که چه؟ به قول زهرا شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت. سهم ما سکوت است... حسبی الله و نعم الوکیل.
×
زندگی آرزوهای آدم را کوچک می کند. آرزوها مثل بستنی یخی زیر آفتاب تابستان چکه چکه می چکند و شکل کج و معوج حقیری از آنها باقی می ماند. از دختری که ملایمت روزمره هایش را در بیابان روایت می کرد چیزی نمانده، به جز زنی که حسرت حرف زدن، نوشتن، گفتن... خیال نمی کردم روزی به کسی که چاهی دارد غبطه بخورم. یا شاید خیال نمی کردم این روز به این زودی ها برسد.
×
عاقل است. می فهمد که کاری از کسی ساخته نیست, مخصوصا از من. چه می شود کرد. دردهای ما مال ماست... بی سروصدا, به آرامی تیر می کشد...
×
از آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند، بر دل ریش...
*
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره، که ماییم
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه، که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه، که در گرد خرابات برآییم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه، و آنجا نه؛ که گوییم کجاییم
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق، خداییم
ترسیدن ما چونکه هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم؟ که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود، سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده، که مشتاق لقاییم./
*
ان ربک لب المرصاد./
خوابیده بودم
در سایه
آفتاب تند
بیدارم کرد
درد نور در چشم و
شهد درد در جانم.
×××
بلی من اوفی بعهده و اتقی فان الله یحب المتقین.
*
گفتا کجاست آفت؟
گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آنجا؟
گفتم در استقامت
*
فلما قضی موسی الاجل و ساره باهله انس من جانب الطور نارا. قال لاهله امکثوا انی انست نارا لعلی ابیکم منها بخبر او وجدوه من النار لعلکم تصطلون.
*
موسی را کلیم الله نامند، از آن رو که از او پرسیدند آن چیست به دستت، و موسی اسراف کرد در سخن گفتن، سخن به درازا کشید که لذت هم کلامی با تو به طول انجامد.
از پی ِ تو مشق می کنم، موسی.
فلینظر الانسان الی طعامه./
*
از لحظه ی طپش، طعام خوردن بی او برای من سخت و بلکه ناممکن شد. جای خالی او، در هر خوراکی که به درون کشیدم، خود را به رخم کشید.
هر چه طعام غنی تر و پاکیزه تر، حسرت من بیشتر.
تقسیم خوراکم با او، شد آرزو و امل هر لحظه ی من؛ و هر چه طعام غنی تر و پاکیزه تر، میل من بیشتر، و شور و شوقم افزوده تر.
این شوق به شراکت است، که سکوت را اینهمه ناممکن می کند.
ای داد، ای دااد...
*
غروب ها که آسمان این رنگی می شود و صدای تو می پیچد توی کوچه ها، با خودم می جنگم که بیرون نزنم. هر غروب - عین دیوانه ای که ماه شب چهارده بیخودش می کند - مست و بیچاره می شوم. هر غروب هوس می کنم که از خودم بزنم بیرون و از کوچه پس کوچه ها بروم، بروم... انگار می دانم که دو سه چهار تا کوچه را که رد کنم، شهر تمام می شود و بیابان م پدیدار.
بوی تو، صدای تو در کوچه است...
*
چون تو خواهی که جایی روی اول دل تو می رود و می بیند و بر احوال آن مطلع می شود، آنکه دل باز می گردد و بدن را می کشاند.
فیه مافیه
کار جهان را جز به تو نمی توان فهمید. چشم از تو فرو بسته ام که حیران و مات اینهمه خیرگی مانده ام. بار جهان سنگین شد و بر گرده ام نشست. کمرم خمیده ماند و از راه ماندم.
بر شانه راست سنگینی دلبندی، بلند قامت و استوار. بر شانه چپ سنگینی یک جهان کژی. پس یاری و همدمی کو که دست زیر بارم کند. «حق عظیم نزدیک است به تو. هر فکرتی و تصوری که می کنی او ملازم آن است زیرا آن تصور و اندیشه را او هست می کند و برابر تو می دارد. الا او را از غایت نزدیکی نمی توانی دیدن.» *
حق عظیم نزدیک است به تو...
* فیه مافیه
هو الرفیق
*
او پرسه می زند و وقت می گذراند. چه کار دیگری می تواند بکند. نه وسوسه جنگ اغوایش می کند و نه افسون سوداگری. حال آنکه دو مشغله اصلی آدمی در جهان همین ها هستند، دو راه مطمئن برای آنکه آوازه نام آدمی فراتر از وجودش طنین انداز شود.
کشتن بدون کشته شدن و بردن بدون بازنده شدن، دو اندیشه حاکم بر زندگی آدمی است. رابطه عاشقانه نیز جز شکل دیگری از این دو اندیشه نیست. رابطه عاشقانه ارتباطی توام با جنگ و سوداگری میان دو جنس زن و مرد است. یا به عبارت دقیق تر، رابطه عاشقانه وجود ندارد چون عشق وجود ندارد، و عشق وجود ندارد چون به غیر از تلخکامی چیزی وجود ندارد، تلخکامی حاصل از این حقیقت که دنیا به تمامی از آن ما نیست. از این تلخکامی، امپراتور و پاپ و جمله رعایایشان نیز نصیب برده اند. امپراتور می گوید من. پاپ می گوید من. کودک می گوید من. و هر سه آنها، امپراتور و پاپ و کودک شیرخوار، گرداگرد تلی از ماسه تا پای جان با یکدیگر می ستیزند.
*
او به مانند کودکی که توپ به دست مقابل دیواری می ایستد، در برابر عشق خویش قرار می گیرد: کلامش را، گوی کلام نورانی اش را، «دوستت دارم» به هم پیچیده اش را، در طول تمام روزهایی که از زندگیش باقی است، به سوی دیواری که دور از اوست پرتاب می کند، و سپس به انتظار بازگشت آن می نشیند. هزاران گوی را پرتاب می کند و هیچ یک از آنها هرگز بازنمی گردد، و او همواره با چهره ای خندان و دلی مطمئن کارش را ادامه می دهد، چرا که نفس بازی برای او جایزه است و نفس عشق پاسخ.
با این همه ، اگر بخواهد کمی بیشتر درباره عشق خویش صحبت کند، می گوید دوستت دارم و تاسف می خورم که چرا اینقدر کم دوستت دارم، چرا اینقدر بد دوستت دارم، و بلد نیستم چگونه دوستت بدارم. این بدان خاطر است که هر قدر به نور نزدیک تر می شود، وجود خویش را ظلمت زده تر می بیند و هر قدر بیشتر عشق می ورزد، خویشتن را برای عشق ورزیدن ناشایست تر می یابد. زیرا در عشق نه پیشرفتی هست و نه کمالی که آدمی روزی بدان نایل آید. عشق بزرگسالانه و پخته و معقول وجود ندارد. هیچ بزرگسالی با عشق چهره به چهره نمی شود و تنها کودکان با آن روبرو می گردند، تنها روح کودک که روح فراغت و آسودگی است و روح بی روحی است، عشق را درمی یابد. سن و سال آدمی افزوده می گردد و تجربیاتش برهم انباشته می شود و عقلش ساخته و پرداخته می گردد. اما روح کودک هیچ چیز را نمی شمارد، هیچ چیز را برهم انباشته نمی کند، هیچ چیز را نمی سازد. روح کودک همواره تازه است و پیوسته به سوی ابتدای جهان و نخستین گام های عشق رهسپار است. انسان خردمند انسانی است پر و انباشته و ساخته و پرداخته. انسانی که روحی کودکانه در وجودش است، در نقطه مقابل انسانی است که پای بند وجود خویش است. چنین انسانی از خویشتن برکنده شده و در تولد هر چیز از نو زاده می شود و به ابلهی می ماند که توپ بازی می کند یا قدیسی که با خدای خویش سخن می گوید؛ و یا هر دو.
در دنیا چیزی هست که در برابر دنیا پایداری می ورزد و این چیز نه در کلیساهاست و نه در فرهنگ ها و نه در تصوری که آدمیان از خویشتن در سر می پرورند و نه در اعتقاد مرگباری که به عنوان انسان هایی جدی و بزرگسال و خردمند به خود دارند، بلکه در وجود خداست. خدا در هر آنچه رخ نماید، بی درنگ آن را به لرزه در می آورد و به زیر می افکند، و وجود بی کرانه او تنها در زمزمه های کودکان و خون از دست رفته فقیران و آوای بی پیرایگان متجلی می شود و اینان جملگی جلوه وجود او را به سان گنجشکی در گودی دستان گشاده شان می گیرند، گنجشکی که مثل نان باران خورده خیس است و تنش کرخ شده است و جیغ می کشد و از دستان عریانشان غذا می خورد.
کرماد اشتدت به الریح فی یوم عاصف لایقدرون مما کسبوا علی شی
چون خاکستری است که در روزی طوفانی بادی سخت بر آن بوزد. توان نگه داشتن آنچه را که به دست آورده اند ندارند...
ابراهیم، 18
*
به تو پناه می آورم از این همه درد، ای خدای آفریننده صبر...
آاااه
آاااه
*
و خداوند خویش را به حیای از بنده اش در هنگام ملاقات با او وصف کرده است، بنابراین حیا برای خدا قائم مقام هیبت در مخلوق می باشد، پس آنچه از حال بنده که اقتضا می کند خداوند در هنگام ملاقاتش او را مواخذه کند، از او حیا کرده و مواخذه اش را ترک می کند، لذا درباره کسانی که مواخذه شان می کند فرمود: انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون = آنان در آن روز از پروردگارشان محجوب و پوشیده اند. لذا حجاب را بین خودش و آنان انداخت که او را نبینند...
فتوحات مکیه، مقامات: اسمای حسنا، حضرت جمال
*
سرگذشت راستین زندگانی آنان، نه داستانی که راوی مردگی دلایل و علل است، بلکه حکایتی که در خون روح ها جریان دارد، چنین می گوید که روزی فرانچسکو برای دیدار کیارا و خواهران روحانی به صومعه آنان رفت و آن روز حریقی در صومعه روی داد که از چند فرسنگ دورتر دیده می شد. مردم آسیزی که برای فرونشاندن حریق به محل رفتند، هیچ شعله و آتشی ندیدند، تنها فرانچسکو و کیارا را دیدند که بر سر سفره ای فقیرانه نشسته بودند و میان آن دو نوری عظیم می درخشید، روشنایی که فروکاستن آن محال بود.
رفیق اعلی، ص 81
*
قرار ما این نبود ح. ، تو که عهدشکن نیستی، بگو چه کردم، کِی فریب خوردم که تو از ما روبرگرداندی. نگاهمان کن ح. ، به ما برگرد...
مده ای رفیق پندم، که به کار در نبندم
تو میان ما ندانی که چه می رود نهانی...
.
.
.
آیا پادشاهان بزرگ را نمی نگری که فرزندانشان را می خندانند؟ یعنی در حرکاتشان به مقام آنها فرود می آیند تا جایی که کودک به خنده می آید...
فتوحات مکیه، ج 15، ص 100 (ذکر حضرت بسط)
*
جاهل قدر این شخص را چگونه می تواند از این فرموده اش دریابد که « وانه هو اضحک و ابکی = و اوست که بخنداند و بگریاند- 43/نجم» ؟
همان
*
تابش جان یافت دلم، واشد و بشکافت دلم، اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم...
شبیه دلداده ای که غلت می زند و از تماشای صورت محبوبش غرق شادی می شود، پلک می زنم و تویی. صورت بی صورتیت، لحن بی صدایت، خنده پر طنین ت؛ و سکوتت، سکوتت، سکوتت ...
*
دوستت دارم. هنگامی که این کلام به سوی خدا پر می کشد، به مانند پیکان شعله وری است که در دل شب تیره فرو می رود و پیش از آنکه به هدف بنشیند، خاموش می شود.
رفیق اعلی/ بوبن/ سیار
*
چه شب خوبیه، چه شب خوبیه امشب...
یاد تو افتادم مریم. اسطوره می گوید که زمانی که با کودکی در آغوش به میان مردم آمدی، کسی از تو توضیح نخواست. کسی نپرسید چه رخ داده. کسی به تو فرصت دفاع نداد. اسطوره می گوید که خداوند به تو حکم کرد که سکوت کنی. از تو نخواست که از خودت دفاع کنی، و حتی وقتی کودک زبان به سخن باز کرد، چیزی درباره بی گناهی تو نگفت.
اسطوره که از زبان مردان حکایت شده، چیزی درباره افکار و احساسات تو به ما نمی گوید. به جز اندوه شدید تو؛ و به جز اینکه آرزو کردی ای کاش پیش از این مرده بودی و از یادها فراموش شده بودی. یا لیتنی مت قبل هذا و کنت نسیا منسیا. اسطوره از عشق سوزنده ای که میان تو و «او» بود با ما حرف نمی زند. چیزهای محدودی هست... اینکه تو خود را به «او» محصور کردی... پرده ای کشیدی و از دیگران چشم پوشیدی... و ما می دانیم که عشق تو یک طرفه نبود، حداقل می دانیم که «او» برای تو هدیه می فرستاد... هدیه هایی که مایه رشک مردان بود...
میان تو و «او» چه گذشت مریم؟ می کوشم با اندیشه فقیر و کوچک خود، با تجربه زیسته بی مایه خود، این راز را بگشایم. قال ربک هو علی هین. گفت: پروردگار تو اینچنین گفته است: این برای من آسان است. خالق جهان تمام قد در برابر وجود زنانه انسانی می ایستد. چیزی نمی گوید به جز این حقیقت ساده که گذار ار مرزها برای او ساده است. که او قدرتمند است. با خشونت تمام او را به جنگ می فرستد، به جنگ همه آن چیزی که انسان و خدا - به اتفاق - خلق کرده اند. به جنگ فرهنگ و جامعه. مریم را، دوست را، عزیز را با نهایت خشونت به مرکز زندگی پرتاب می کند. خدایی که خدایی خویش را در شکستن و گذشتن از مرز بزرگ ترین حکم اخلاقی خویش به رخ می کشد. چه خشونتی هست مریم، در عشق ورزی بی بدیل میان تو و «او».
اسطوره به ما نمی گوید که میان تو و «او» چه کلامی رد و بدل شد. ما می دانیم که او برای تو هدیه می فرستاد، و در تمام اسطوره، تنها می شنویم که «او» برای تو پیغام هایی می فرستد، از زبان دیگران؛ از زبان فرشته، از زبان کودک. محزون مباش، پروردگارت از زیر پای تو جوی آبی روان ساخت. الا تحزنی قد جعل ربک تحتک سریا. در لحظه ای که تو آرزوی مرگ می کنی مریم، از سمت «او» چیزی به تو نمی رسد، نه دلداری و نه امیدی. تنها می شنویم که «او» تو را به زندگی می خواند، و به شادی.
لا تحزنی، فکلی و اشربی و قری عینا... پس ای زن، بخور و بیاشام و شادمان باش.
***
در ماجرای حیرت آور عشق ورزی میان تو و «او» همیشه برای من رزق و روزی بوده است. حواسم به تو هست مریم، حواسم هست.
پرده ها افتاد و قصه را از نو خواندم.
له الاسماء الحسنی...
*
وقت است که مِی نوشم...
در سخن است که وی به جانب چپ کوه درآمد؛ و دستها را برابر گرفت، تو گویی مسکینی است که طعام می طلبد... و فرمود:
... الهی اخرجنی من ذل نفسی...
دعای عرفه
*
بدان! مکر را اهل الله بر پی در پی آمدن نعمت ها – همراه با مخالفت – و ابقای حال – همراه با سوئ ادب – و اظهار آیات (کرامات) – بدون فرمان و حد اطلاق می کنند...
فتوحات مکیه ، ج9 ، ص 534
*
ح. باران نعمت بر سر من باریدی و به تماشای مخالفت و سوء ادب نشستی... غرق در خوشبختی ام کردی و به یادم نیاوردی که بیشتر بجویمت، بیشتر ببویمت... ح. مرا شرمنده کردی، شرمنده خودت، شرمنده چشم های مخملی... گذاشتی که سیر و پر و لبریز از عشقم کند؛ بی اینکه ادب عاشقی به من بیاموزی... گذاشتی که غرق در شادی ام کند، و قدرشناسی را نه از او و نه از خودت به من نیاموختی... نشستی و تماشا کردی که روحم را به دنیا بفروشم... اینطور گستاخی می کنم با تو... عشق بازان چنین مستحق هجرانند... کی تو لقمه استحقاق سر سفره من آورده ای که من خبر ندارم... ح. اگر تو مرا از خودم نجات ندهی...
آخر من از خودم بیزارم، از خودی که اینهمه خوشبخت و لبریز و پر است و به کفاف به جهان نمی بخشد بیزارم، از اینکه او محبت می کند و من از پس آنهمه مهر برنمی آیم بیزارم...
قُلِ اللّهُ أَسْرَعُ مَکْرًا
*
من خودم را فروختم و تو نشستی به تماشا... نه کلامی نه نگاهی... بی وفایی ح. ، بی وفایی... خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند... نکنند؟... لاف عشق و گله از یار... بگرد پای سمندش نمی رسد مشتاق... چه بیچاره ام ح. چه بیچاره ام...
*
چنین بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت...
مادران پا به پای فرزند خویش در زندگی می بالند، و از آنجا که کودک از بدو تولد مشمول عنایت خداست، مادران از همان ابتدا در رفیع ترین جایگاه قدسی قرار دارند. از همه چیز خشنودند، بی آن که بدانند چه چیز خوشنودشان می سازد. و اگر چنین است که هرگونه زیبایی ناب از عشق سرچشمه می گیرد، خود عشق از چه پدید می آید، جنس آن از چیست و طبیعت برتر آن از چه سرشتی است؟زیبایی از عشق پدید می آید، و عشق از توجه. توجهی ساده به سادگان، توجهی ناچیز به ناچیزان، توجهی زنده به تمامی زندگی ها، و از همین حالا به زندگی توله سگ کوچولویی در گهواره اش که ناتوان از غذا خوردن است و ناتوان از انجام هر کاری است، جز اشک ریختن. نخستین دانش نوزاد و یگانه ثروت شاهزاده در گهواره اش، همین موهبت ناله است که تقاضای رفتن به سوی عشقی دوردست و زوزه ای در طلب حیاتی دورجای است. و مادر برمی خیزد و پاسخ می دهد، و خدا از خواب بیدار می شود و سر می رسد، در حالی که همواره پاسخگوی اوست و پیوسته از ورای خستگیش مراقب وی است.
بوبن/ سیار/ 24
*
تصمیم به بارداری، خیلی ترسناک و حیرت انگیز است. انقدر که سعی می کنم اصلا به این موضوع فکر نکنم... بیست و هشت سال پیش، مامان، در چنین شبی، تو با آن بدن ظریف بیست ساله ات داشتی رنج به دنیا آوردن مرا تحمل می کردی. برایم تعریف کرده ای که تولدم چقدر سخت بوده است، که دو روز درد کشیده ای... بیست و هشت سال، مامان، بیست و هشت سال است که دارم تو را تماشا می کنم. اصلا چه اهمیتی دارد که این متن اینهمه تکراری و پوک از آب درآمده است؟ چه اهمیتی دارد که من هیچ وقت نتوانسته ام درباره تو چیز به درد بخوری بنویسم. مثلا یعنی هیچ کسی پیدا می شود که بتواند حال و روز اندوه تو را در دوری فاطمه به تصویر بکشد؟ یا شور و شوقت را هر وقت که چیزی برایش می خری، روی کاغذ بیاورد؟ موقع نوشتن، اینها فقط جملاتی بی ارزش و تکراری هستند، اما مامان، خدا می داند که تو شعر مجسمی. شعر مجسمی؛ حالت هایت، رفتارت، وجودت، نفس کشیدنت.
زندگی تو را نمی شود توی خطوط و حروف به بند کشید. آن روح شاداب و زنده ات را، آن زنانگی را که توی هیچ بند و قالبی جا نمی گیرد، خطوط ملایم و خوشایند چهره ات را، ظرافت صدایت را، خرد پخته و صبور و انسانی ات را، جسارتت را، انگشتهای زیبایت را...
همه چیزهای خوب و خوشایند دنیا را تو به من نشان داده ای. عطر باران را، لذت از طبیعت را، حرص به مطالعه را، عشق به زندگی را، هوس به دانستن و دانایی را، دوست داشتن مردم را، صبوری را، مهربانی را، گذشت را، چشمپوشی را، شجاعت را، مردمداری را، زیبایی را... تو یادم دادی که از مرزها بگذرم، به قول سمر به دستم شمشیر دادی که جهان را بشناسم و بهش عشق بورزم و تغییرش بدهم – درست همان طور که خودت هرگز تسلیم داستان نفرت بار تکرار و خستگی که زندگی برای همه می نویسد نشدی – و اولین نفر خود تو بودی که به رویت شمشیر کشیدم. هروقت خسته و ناامید و کلافه شدم به تو نگاه کردم مامان، به زندگی تو، که همه صفت های خوش جهان برایش کم است، به زندگی جوانمردانه ات، شیرزنانه ات، به قوتت، صبوری ات، امید و شادابی ات، و از خودم خجالت کشیدم.
قصه ی من و تو، مامان، شبیه قصه ی من و رفیق اعلی است. درست مثل او، تو همیشه در منی. پیش چشممی. پیش تو هم، شبیه او، بی صفت و ناشکر از آب درآمدم. ابراز تشکر و عشقم به تو هم، درست شبیه رفیق اعلی، همیشه به کلمه های نامفهوم و بی ارزشی ختم شده که هیچ وقت نتوانسته ام منظمشان کنم. عظمت تو هم مامان، درست عین او، مرا خیره و لال می کند. وقتی به خودم فکر می کنم، در برابر تو هم، درست مثل او، تنها حس عجز و شرمندگی برایم می ماند.
حیات خواب زده ی من از درون تو آغاز شده، حیران از صدای بلورین آوازهایت. در نزدیکی سی سالگی، کاش می توانستم تو را به درون بکشم تا از چشم های من خودت را ببینی...
از اینجا، از روی صندلی میز تحریر، یک کمی از کوه های تهران، و تکه ای از آسمان پیداست. قاب پنجره، تابلوی عمودی بزرگی است... به قدر یک وجب ته مانده سیمانی و سنگی خانه ها و آنتن ها، و در افق کوه ها، و بقیه بلندی رفیع قاب، ابرها، ابرها...
مثل هر پاییز، ساعت ها به حرکت ابرها خیره ام. رنگشان عوض می شود. گاهی مثل الان تمام منظره در مه فرو می رود، گاهی نور آفتاب بر تن کوه سایه های عجیب می اندازد. به تلالو سفید و بنفش و نیلی و صد هزار آبی این کوه ها خیره می شوم... بدن سفید کفترها در ابر پاییزی مثل قطره های نقره می درخشند.
یک ماه است که خیره این ابرهام، با اشک های بی تعارف، سرشار و جاری...
راست گفت: و ان ادخلتنی النار… اعلمت اهلها: انی احبک….
برای تو، که هزار بار پرسیده ای که نکند دلگیر باشم و «نه» را باور نکرده ای، که بغض کرده ای، آنهم این روزها که در دلم خنده هایت را، آرامش و خوشبختی ات را جشن گرفته ام... «نان را، هوا را / روشنی را، بهار را / از من بگیر/ اما خنده ات را هرگز/ تا چشم از دنیا نبندم»1
آبان
ماه من و توست.
ماه قدم های شانه به شانه
و چرخ های مست من، پیش پای تو
ماه نگاه های مضطرب
و گره ی آرزوی تو، با دامن نقره ای بالاپوش من
*
بی حکمت نیست که من متولد آبانم.
١. نرودا، پوری
لای متون سرگردان، پی خودی می گردم که ارزان فروختم و امیدی به ستاندنش ندارم؛
و نیست، نیست...
*
و کیف انت صانع اذا تکشفت عنک جلابیب ما انت فیه...
نهج البلاغه، شهیدی، ص 277
***
پی نوشت:
اول آنکه از لطف و مرحمت همه شما عزیزان که به این خانه سر می زنید سپاسگزارم. و دوم آنکه شما را به جان من! بپذیرید که هر چه در اینجا نوشته می شود درباره ارتباطات من نیست، و مخصوصا رابطه خاصی. عشق البته که برای من بسیار پررنگ و پراهمیت است، اما بدبختانه یا خوشبختانه من دغدغه های شخصی دیگری هم به جز آن دارم، دردهایی، فکرهایی، دقت هایی؛ و حتی مهرهایی. و البته طبیعی است که من به هیچ وجه خودم را موظف نمی بینم جوری بنویسم که دیگران بتوانند زیر و بم نوشته را و مخصوصا ارتباطش را با روزمره من تخمین بزنند. در واقع خیلی وقت است که به عزیزان سفارش کرده ام که من اصلا اینجا را برای دیگران نمی نویسم، فقط برای خودم، و گاهی برای خاطر عزیز کسی که اینجا را دوست دارد، و هر از گاهی از من می خواهد که برایش بنویسم... شما را به خدا، دست بردارید از اینکه با هر پست غمگین درباره ارتباطاتم بپرسید و با هر پست شاد هم همچنین!
پی نوشت٢:
متن بالا به هیچ ارتباط انسانی مربوط نیست. به من مربوط است، و به رفیق اعلی.
لاابالی
لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
سرو بگذار که قدی و قیامی دارد
گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس...
*
لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟
زهی سلام که دارد ز نور دنب دراز...
*
چی بگم بهت؟
چی بگم؟
*
زان خشم دروغینش، زان شیوه شیرینش
عالم شکرستان شد، تا باد چنین بادا...
تو در عین بی نیازی به من، با من عشق ورزیدی، و طوری حلم و صبر نشان دادی که انگار هرگز خبطی ازم سر نزده بود، کسی که صداش زدم و پاسخ گفت، بی ناز و منت... کسی که انقدر خوبی و نرمی کرد، که چشم های خو کرده به ناز و نعمتم متحیر شدند...
و ان الراحل الیک قریب المسافه./
*
و جعلت بک استغاثتی...
اما حزنی فسرمد، و اما لیلی فمسهد
کار همیشگی ام اندوه است و تیمارخواری، و شب هایم شب زنده داری...
از علی پسر ابوطالب
غیر./
چون خلیل در روش آمد از حضرت عزت فرمان آمد که یا ابراهیم هر که ما را خواهد جمله باید که ما را بود، تا شطبه از مراودات بشری و معارضات نفسی با تو مانده است از رنج کوشش به آسایش کشش نرسی... خلیل گفت خداوندا ابراهیم را نه تدبیر مانده است نه اختیار، اینک آمدم به قدم افتقار، بر حالت انکسار، تا چی فرمائی. «اسلمت» خود را بیوکندم و کار خود به تو سپردم، و به همگی به تو بازگشتم. فرمان درآمد که یا ابراهیم دعوئی بس شگرف است، و هر دعوی را معنی باید و هر حقی را حقیقتی یابد، اکنون امتحان را پای دار! او را امتحان کردند، بغیر خویش و جزء خویش و کل خویش: امتحان به غیر او آن بود که مال داشت فراوان،گفته اند هفتصد هزار سر گوسپند داشت، هفت هزار گله، با هر گله سگی که قلاده های زرین در گردن داشت، او را فرمودند که دل از همه بردار و در راه خدا خرج کن. خلیل همه را درباخت، و هیچ چیز خود را نگذاشت. در آثار بیارند که فریشتگان گفتند: بارخدایا، تا این ندا در عالم ملکوت داده ای که «واتخذ الله ابراهیم خلیلا»، جان های ما غرقاب است و زهره های ما آب گشت. ازین تخصیص، خلیل از کجا مستحق این کرامت گشت؟ ندا آمد که جبرئیل پرهای طاووسی خویش فروگشای و از ذروه سدوم به قمه آن کوه رو؛ و خلیل را آزمونی کن. جبرئیل فرود آمد به صورت یکی از بنی آدم، به تقدیر و تیسیر الهی، آنجا در پس کوه بیستاد و آواز برآورد که - یا قدوس - خلیل از لذت آن سماع بی هوش گشت؛ از پای درآمد. گفت: یا ابا عبدالله یکبار دیگر این نام باز گوی و این گله گوسپند ترا، جبرئیل یکبار دیگر آواز برآورد که یا قدوس! خلیل در خاک تمرغ می کرد چون مرغی نیم بسمل، و می گفت یک بار دیگر بازگوی و گله دیگر ترا... همچنین وا می خواست، و هر بار گله ای گوسپند با آن سگ و قلاده زرین بدو می داد، تا آن همه بداد و درباخت. چون همه درباخته بود، آن عقدها محکم تر گشت، عشق و افلاس به هم پیوست. خلیل آواز برآورد که یا اباعبدالله یک بار دیگر نام دوست بازگوی و جانم تو را... * جبریل را وقت خوش گشت، پرهای طاووسی خویش فروگشاد و گفت: بحق التخذک خلیلا، به راستیت بدوست گرفت، اگر قصوری هست در دیده ماست، اما ترا عشق بر کمال است. پس چون جبریل بر وی آشکار شد گفت: یا خلیل این گوسپندان ما را بکار نیست و ما را بآن حاجت نیست. خلیل گفت: اگر تو را بکار نیست، واستدن هم در شرط جوانمردی نیست! جبرئیل گفت: اکنون پرکنده کنیم در صحرا و بیایان تا به مراد خود می چرند. و عالمیان تا قیامت به صید از آن منفعت می گیرند، اکنون گوسپندان کوهی که در عالم پرکنده اند همه از نژاد آن اند، و هر که از آن صید گیرد و خورد تا قیامت مهمان خلیل است، و روزی خور خوان احسان حضرت ملک جلیل است. * تو که شنوای این قصه ای دوباره بخوان: که همه عالمیان تا قیامت مهمان خلیل اند...
عمو رفته بودیم منزل عمه، برای سور قبولی آرزو. یادم افتاد این را نگفته ام بهت و باید بگویم. عمو، منزل آقای اسدی را خراب کرده اند. دیوار پشتی را برداشته و به جایش گونی پلاستیکی چسبانده اند. درختی که روی در و دیوار شاخ و برگ پهن کرده بود، هنوز هست، اما نمی دانم تا کی بهش امان داده اند... کوچه آشتی کنان را، عمو، کوچه آشتی کنان را پر کرده اند از آجر. مالک آجرهای خانه را چیده آنجا و گذر آشتی کنان ما را بسته.
من یکبار رفته بودم داخل منزل اسدی. وسط حیاط حوض آبی رنگی بود و کف حوض دو سه تا قلوه سنگ درشت، گرد و سفید. یک فرشته سفید رنگ هم حتی توی حوض بود... به سر درخت انار چه می آید؟ یعنی دیگر پاییزها از روی دیوار نمی شود گل های سرخ رنگ انار خانه اسدی را نگاه کرد؟
کتابخانه کانون را خراب کرده اند. بالاخره خرابش کردند... همان جایی که ما از اهالی محل امضا جمع کردیم که خانه امید بچه هاست... همان کتابخانه که می گفتند قبل ها رخشویخانه بوده است... می دانستی من عادت داشتم توی کتابخانه چشم هایم را ببندم و توی خیالم ردیف زن های محل را ببینم که دور تا دور رخت و لباس می شویند؟
کجا رفت گذری که موقع رد شدن شانه آدم به شانه دوست گیر می کرد و نگاه تو نگاه می شد؟ کجا رفت زندگی ما، خوشبختی ما، روزهای نوجوانی و جوانی ما؟
که گرگ از هی هی چوپان نترسد./
گفتم می گردی این کمرباریک و برای من پیدا کنی؟
خیلی گشت، نسخه اصلی پیدا نشد... خیلی گشت. نپرسید چرا انقدر اصرار داری... فقط گفت به مردم می گی شعر سخیف همخوان می کنن، خودت ببین پی چی می گردی. فقط گفتم پیداش کن. نگفتم می خوام گوش بدم گریه های سخت کنم...
مهمانی های طبقه متوسط و سیل بحث های بی پایان درباره رستوران ها، ماشین ها، ویلاها... نمک آبرود، دماوند، فشم، شهسوار، آمل، زیباکنار. شیشلیک، چنجه. شاندیز و طرقبه. مزدا تری، سوناتو (سوناتا؟!)، کمری. ترکیه، دوبی، استکهلم، کلن، مادرید، رم. پاساژهای شمال شهر، برندهای لباس و لوازم خانگی.
*
یعنی واقعا می شود از این سرنوشت نفرت بار محتوم رهایی پیدا کرد؟
بقچه گله این همه سال را وا کرده ای. بغض کرده ای. از اولین عصر پاییز، از الف تا یا گفته ای و لب برچیده ای. از پس این همه فرسنگ دوری، از لابلای حروف و صداها، آتش خلیده در جانم را ندیده ای. گفته ام، اما از گفتن من تا شنیدن تو، کم فاصله نیست...
ندیده ای – این همه سال – چطور خار در چشم و تیغ در گلو طوفان عشق را مهار کرده ام. دیوانه ی زنجیری را به بند کشیده ام. رنج تو را دیده ام و پیش از تو قطره قطره آب شده ام...
طفلکم...
*
عشق آدمیزاد به آدمیزاد.
برابر: همه از جنس همید.
گلایه نکن!
پاک تر از آن بودی که به جای سلطان بنشانمت و گدایی عشق کنم. تو را – و خودم را – پاک تر می خواستم. آزمونی بود، انگار کن سیاوش – بودنی در گروِ ِ پاکی قهرمان –
سخت بود، تیز و کمرشکن و سوزنده؛ اما می ارزید. پیرهن معشوقی، به جز به گره عاشقی، به تن آدمیزاد راست نمی شود.
به تن تو – و خودم – فروتنی خواستم به جای غرور، عشق خواستم به جای خودپرستی، عزت خواستم به جای لذت...
سخت بود، اما می ارزید.
می ارزد.
روشنی خانه تویی، خانه بمگذار و مرو...
*
چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او؟
عنبر نیی و مشک نی، بوی وی است، بوی او
سلسله ایست بی بها، دشمن جمله توبه ها
توبه شکست، من کیم! سنگ من و سبوی او
*
این حال هر ساله من است، در وداع تو...
الیک عنی...
دور شو از من ای دنیا!
افسارت بر گردنت، حقا که از چنگال هایت رهیده ام، و از دام هایت رسته ام
و رفتن در پرتگاه هایت را پرهیخته ام.
کجایند مهترانی که به بازیچه های خود فریبشان دادی؟
کجایند مردمی که با زیورهایت دام فریب بر سر راهشان نهادی...
افسوس!
آن که پا در لغزشگاه هایت نهاد به سر درآمد، و
آن که در ژرفای دریایت فرو رفت به در نیامد،
و آن که از ریسمان هایت رهید، توفیق رفیقش گردید؛
و آنکه از گزند تو ایمن است، باکش نبود اگر جایش تنگ است ، و دنیا در دیده او چنان است که گویی روز پایان آن است...
دور شو از من!
به خدا سوگند که رامت نشوم که مرا خوار بدانی،
و گردن به بندت ندهم تا از این سو بدان سویم کشانی،
و سوگند به خدا برعهده خود می گیرم، جز آنچه او نخواهد، که در آن ناگزیرم.
نفس خود را چنان تربیت می کنم، که اگر گرده نانی برای خوردن یافتم شاد شود،
و از نانخورش به نمک خرسند گردد،
و مردم دیده ام را دست می بدارم تا چون چشمه خشکیده آبی از آن نماند، و اشکی که دارد بریزاند.
آیا چرنده، شکم را با چرا کردن پر سازد و بخفتد،
و گوسفند در آغل سیر از گیاه بخورد و بیفتد،
و علی از توشه ای خورد و آرام خوابد؟ چشمش روشن باد!
که از پس سالیانی دراز چون چارپایی به سر برد رها، یا چرنده ای سر داده به چرا.
خوشا کسی که آنچه پروردگارش بر عهده وی نهاده، پرداخته است...
از نامه علی به عثمان پسر حنیف انصاری
*
بیست و یک ساله بودم و آشفته پدر. به حُمام پناه برده بودم. گله کردی که باری بلند می کنی که اندازه گرده ات نیست و فرو می ریزی. خبط بود پدر، خبط بود. هر چه دارم از همین پناه گرفتن ها دارم و تازه؛ گرده ای که به کار کشیدن این بار نیاید، روزی بار نحوست خواهد کشید...
نمی دونم این چیه که داره سرریز می کنه
همین که بیجاره ام کرده، همین که درودیوار همه چیزو برام تنگ کرده، درودیوار رگ ها رو، درو دیوار تنم رو، درودیوار حنجره رو، درودیوار اتاق و، درودیوار این شهر و حتی این مرز و...
نمی دونم عشقه؟ خواهشه؟ شوره؟ فهم ه؟ درده ؟ نور ه؟
از عشق و نورم مگه آدم تنگ حوصله و بی قرار و کلافه می شه؟
*
انقدر من و به صبر دعوت نکن؛
دارم سر میرم، پر پر پر شدم، بیا حداقل یک کاسه بردار، یکم جا وا کن...
***
پی نوشت: سکوت می کنی و حرف را عوض می کنی و سرت را این سو و آن سو گرم می کنی. می دانم، می شناسمت. می دانم که لابلای همین آشفتگی ها، گوش می دهی و می فهمی و حواست به من هست. می فهمی، و فهمیدنت آرامم می کند؛ درست عین همان روز اول، جلوی در دانشکده، عصر پاییز، چشم هایت از مخمل...
دورم بپیچ، بالا بیا...
انگار هیچ نگذشته، انگار توی همون روز و همون لحظه موندم. مقابل تو، مستاصل؛ چشم هایت از مخمل، روی هم می گذاریشان، آرامم می کنی...
آدم به تنگ می آید، آخر
گاهی آدم به تنگ می آید...
*
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و
خط و
زلف و
رخ و
عارض و ابرو...
من هجده ساله بودم. رفته بودیم با بچه های دانشکده جایی... هفته پیش عکس هایم را نگاه می کردم... هیچ وقت توی جمع نبودم، این را حتی مطمئن نیستم که تو هم بدانی... بفهمی... حتی تو...چند شب پیش باز دور هم بودیم... مثل همیشه ام، پرصدا، شلوغ... ولی آنجا نیستم... در هجده سالگی وضع بدتر بود... عکسها را که نگاه می کنم می فهمم... فکرها را... امروزها را... یک جا نفهمیدم چه شد، همان روزگار هجده سالگی را می گویم. جدا افتادم از جمع... بعد چیزی دیدم، منظره ای بود... عجیب بی مقدار بود، بی مانند بود... من عقب برگشتم، یک دور شاید دور خودم چرخیدم، گفتم شاید کسی بوده، دیده، مثلا انگشت بلند کنم، صدایی، نشان دیگران بدهم... کسی نبود. خواستم برگردم بایستم به تماشا، ولی کسی به من گفت – شاید – که اینطور بهتر است. تصویری که یکبار می بینیم و تا ابد در ما حک می شود. جلوه ای...
نمی دانستم آن تصویر آنهمه سال بعد، مثل پیچکی به تن من می پیچد... مرا نشانده ای به تماشا ات... هنوز تماشای تو برای من سخت است، هنوز پرهیز می کنم، جرعه جرعه می خورم، فرار می کنم؛ تند می دوم – مثل باد - که نکند گیسوام به صورتت بخورد، یا انگشتهام توی انگشتهات گیر کند... رهایم نمی کنی... آن تصویر هم.
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست...
*
من 27 سال با این قلب زندگی کردم. پیش آمده که با طپش هایش بهم دروغ بگوید، اما نه برای همیشه.
بچه که بودم، منزل مامان شکوه، سفره هایی پهن می شد که به چشم من خیلی بزرگ بود. از این سر، تا اون سر اطاق. بالای سفره، سماور برقی قل قل می کرد. مامان شکوه می نشست کنارش، چایی می ریخت. روی سماور، کاسه آب چکون سماور بود، توش پر از تخم مرغ عسلی. یادمه مامان شکوه کاسه استیل و برمی داشت، دست به دست می گردوندیم. هر کی یه دونه برمی داشت و می داد بغلی. بعدها توی دانشکده، استادم با حسرت از سفره های افطاری برایم حرف زد که هرگز تکرار نمی شوند، سنتی که نمی شود بهش برگشت، و آرزویش آدم را می کشد.
نوجوون که بودم، عشقم این بود که پنجره های بزرگ خونه رو رو به آسمون نیلی دم غروب باز کنم و بازی باد و پرده توری سفید و کنار رنگ نیلی تماشا کنم. صدای ربنا میامد؛ بعد با عشق می رفتم سپیدار ته کوچه رو نگاه می کردم. وسطهاش می رفتم کره پنیر و بقیه چیزا رو می بریدم و می چیدم تو سفره. هر کدوم ماها که تو اون خونه بودیم، من، فاطمه، شیما، یه دوره ای با اون سپیداره عشق بازی کردیم. این اواخر دیدم یه گوساله ای زده بریدتش. مثکه کمر خودتو ببرن. مرتیکه نانجیب. جای هیشکی رم تنگ نکرده بود. هنوز چالش هست. مثه قبر عزیز، تو چشم می زنه، هر وقت می رم خونه مامان قدسی، زجر می کشم از دیدنش.
از وقتی اومدیم تو این یکی خونه، و هالمون جا واسه سفره انداختن داره، آویزون مامان شدم که ترو خدا، سفره پهن کنیم. خودم می چینم، خودم جمع می کنم. عشق می کنم فامیل می شینن دورهم. حتی یه روزی می رسه که تو خونم، دم افطار سماور قل قل هم بذارم بالا سفره، من مرده، تو زنده. بشین و تماشا کن.
معلوم نیس چه مرگمه از صبح. درودروازه رو به هم می دوزم. از همه چی یاد همه چی می افتم و دلگیر می شم. دلم خواسته بریم کرج افطاری داشته باشیم، حرص خوردم چرا دانشکده تعطیله. دلم هوای دانشکده رو کرده، هوای باغ بوتانی رو. هوای جنگل سرو سیمین و. بعد یادم افتاده که با دکتر ک. رفتیم ماکو، رفتیم ارس، مرز و دیدیم، که فقط یه رود بوده. رفتیم تو اون خونه هه، همونجایی که همه رفتن بالا و من موندم پایین، نشستم رو یه صندلی کهنه، منظره رو تماشا کردم. چمنزارو، سبزی خنک نجیب مهربون وسیع و، درختای تک و توکو، نور خوش آفتاب و. یادم افتاده که معصومه یه کتری پیدا کرده، رفته چایی بذاره، بعد ایمان زده تو پرش، من خوشم اومده از اینکه می خواد چایی دم کنه، اونجا رو صندلی نشستم... ماکو یه طوری بود، ارس یه طوری بود. درست عین بیابون کاشون، یه تیکه از من تو ماکو جا موند. سیمین هنوز نشسته اونجا، داره به منظره هه نگا می کنه. اصن من از همون دوره خوشبخت شدم، از همون موقع که سپیداره ته کوچه برگاش برق می زد، آسمون نیلی بود، ماکو قشنگ بود... از همون موقع این خوشبختی پیچید به پروپای ما و دیگه ول نکرد.
چه مرگمه یعنی؟ نونم کمه یا آبم؟ بیخود کج خلقی می کنم، بددهنی می کنم، تو هم ناراحت می شی. شاید مرگ پروژه اس، دارم تحویل می دم، هی یه چیزایی تو تئوری ها می نویسم که روزگار نمی ذاره تو عمل بنویسم. می شه من بنویسم هویت و خاطرات جمعی و فردی به هم گره خوردن، بعد رو هویت دانشگاه تهران کار کنم، بعد خودمو بزنم به کوری، هیچی ننویسم؟ می شه هی بگم تاریخ، تاریخ، خاطره، بعد رد خون یکساله رو پاک کنم؟ ای بر پدرت زندگی، اونهمه تو دانشکده خوندیم تاریخ رو قدرتمندا می نویسن، به قیمت پاک کردن رد خون ضعفا و فک کردیم صابونت به تن ما نمی خوره.
میگم اصالت رفته میگی نه. هی بشین پروژه بخون، ببین برای عکس شهر رفتن از جک و جونورا عکس گرفتن. برگ گلا رو آوردن تو استودیو، ازشون الگو گرفتن برای رنگ شهری. تو این شهری که چناراشو می کنن و توت می کارن، صدای ربناشو می دزدن و معنی غروبشو می گیرن، تو این شهری که به زور می شه یاکریم و کفتر چاهی پیدا کرد، کلاغا گذاشتن رفتن، همه جاش خونیه، سنگ و بستن، دزد و ول کردن...
سفره
کی بود گفت اصالت از شوفرجماعت رفته؟ حسین نوروزی بود؟ راست گفته به قرآن.
دادم درآمد که آخر مادر من، افطاری توی پارک؟ با ظرف پلاستیکی و خامه بسته ای؟ می شود؟ بدون تخم مرغ عسلی؟ بدون آش رشته؟ با حلیم مغازه سر کوچه؟ بدون صدای ربنا؟ بدون مناجات؟ سفره از این سر تا آن سر پذیرایی را – سر راحتی و سلامت - کردید شام سلف سرویسی، روی میز، هر کی تو بشقابش، هر دو نفر یک گوشه، ولو رو یک مبل، هیچی نگفتم. ولی این دیگه آخر ماه رمضان است! سفره افطار ِ سال تا سال است. شش هزار سال سابقه خوابیده پشت این سفره، شش هزار سال است مادر و پدر من، سر عقد سفره گواه گیران پهن می کنند، سر سال نو هفت سین، سر این جشن این سفره، سر آن جشن آن سفره... شش هزار سال سابقه پشت این سفره ها خوابیده، شش هزار سال سنت، عشق، سلیقه، زنانگی؛ برداریم تبدیلش کنیم به پیک نیک توی پارک؟ به بهانه اینکه بچه ها توی پارک می دوند؟ بچه ای که عشق نشستن سر سفره افطاری مهمانی خاله و عمه را نچشیده باشد، می خواهم صد سال ندود.
راست گفته به قرآن، اصالت رفته، یک مشت دکتر مهندس نشسته اند پشت فرمان. یک مشت دکتر مهندس جای مردم...
*
همه این حرفا درس، معلوم نیس چمه. معلوم که هست، آدم از خبر خوش اینهمه هول برش می داره یا از ترس اینکه نکنه غلط شنیده باشه، نکنه بهش بگن خواب دیدی؟ از کدوم؟
انا عند ظن عبدی بی
من طبق گمان تو عمل می کنم -
بحار - خطاب به موسی
*
می ترسم، مضطربم و با اینکه سخت می ترسم، باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.
شبها وقتی از ضعف پا و دلمشغولیهای روزمره خوابم نمی برد و هوس می کنم که دیگر توی این جهان نباشم و فردا صبح طلوع خورشید را نبینم، وقتی از خودم می پرسم که به هوای کدام رشته، کدام خیال، کدام دلبستگی هنوز این دل شکسته را باید به زندگی بند کنم، وقتی پرنده مهربان لطف تو، به شکل خوابی بی هوا و بی موقع مرا زیر بال و پر خود می گیرد و تا سحر نگاهم می دارد؛ آخرین ته مانده نیرویم را به دعای سحر گره می زنم: هذا مقام البائس الفقیر/هذا مقام الخائف المستجیر/ هذا مقام المحزون المکروب/ هذا مقام المغموم المهموم/ هذا مقام الغریب الغریق/هذا مقام المستوحش الفرق/...یا الله یا کریم... (رمضان 87)
*
اما دلی که رفعت عرش ندارد، عظمت کرسی ندارد، زینت آسمان و بسطت زمین ندارد، دعوی هستی و انیت ندارد، همه انکسار و افتقار دارد: فضل و رحمت ما او را بس.
«قل بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا».
کشف الاسرار- ج8- ص 280
*
.
.
.
گمان بردم روزیِ من، از اندوه خندیدن است، چه دانستم که مکر تو شیرین است؟
به نام خداوند فراخ بخشایش مهربان
اعتماد کن بر دوستی کسی که تو را جز معصوم دوست ندارد؛ اگر تو را عصمت دادمی و از تو همه پاکی بودی، جلال وحدانیت را شریک بودی، و من خداوند بیشریکم و بیانباز و بینظیر و بینیاز. هر که را رقم دوستی کشیدم، هر آینه کار وی بسازم...
*
باز مومنان امت را بیخواست و بیمنت این نعمت در کنار نهاد، نه از آن که ایشان را بر پیغامبر فضلی و شرفی است، لکن ضعیفانند و گناهکاران و مفلسان، و ضعیفان را بیشتر نوازند، و عاصیان را بیشتر خوانند، نبینی پدری که فرزندان دارد و یکی از ایشان ناخلف بود، آن ناخلف را بیشتر خواند و به نگرد، پیوسته دلش با وی میگراید، و از حوادث روزگار بر وی میترسد، خدای را عزوجل بر روی زمین چندین صدیقان و زاهدان و عارفانند و هر شب در سیک بازپسین که بخودی خود بندگان را تعهد کند، همه عاصیان و مفلسان را خواند که هل من سائل من تائب هل من مستغفر؟ میگوید جل جلاله، نعم المولی انا، نیک خداوندی که منم، نیک یاری و مهربانی که منم، «ان عصیتنی سترتک، و ان سالتنی اعطیتک و ان استغفرتنی غفرت لک و ان دعوتنی لبیتک و ان اعرضت عنی نادیتک.»
رب اشرح لی صدری، نکته لطیف بشنو، گفت اشرح لی صدری، نگفت قلبی، ازآنکه حرج و ضیق به صدر رسد به قلب نرسد، صدر دیگرست و قلب دیگر، صدر در خبرست و قلب در نظر، صدر در هیبت است و قلب در سرور مشاهدات، با دوام انس و لذت نظر و حصول مشاهدت حرج و ضیق در کجا گنجد؟ موسی در مقام مناجات مست شراب شوق گشته بود، دریای مهر در باطن وی به موج آمده، همی ترسید که مناجات به سر آید و سخن بریده گردد، همی در سخن و سوال آویخته بود، از پس هر سوالی سوال دیگر میکرد. از رب اشرح لی صدری، تا آنجا که گفت واشر که فی امری. تا رب العزه درد عشق و سوز عشق و شوق ویرا این مرهم برنهاد که قد اوتیت سولک یا موسی. ای موسی هر چه خواستی دادم و هر چه میخواهی میدهم.
...
ای موسی تو را در کوره بلا بردیم و با اخلاص نهادیم، تا در دلت جز مهر ما و بر زبانت جز ذکر ما نماند، آن بلاها و فتنها که بر سر وی نشست چه بود؟ اول که وی را زادند متواری زادند در خانه تاریک بی چراغ، بینوا، و بیکام، مادر را نمیبایست که پسر بود از بیم فرعون که پسران را میکشت، او را در تابوت کرد و به دریا افکند، منزل اولش دریا بود، دشمن او را برگرفت، چون چشم باز کرد، شمشیر و نطع دید، منزل اول دریا، منزل دوم شمشیر و نطع و دیدار دشمن، منزل سوم بیم از قبطیان که ازیشان یکی را کشته بود، وانگه بگریخته به پس وانگران، دل آشفته و جان حیران، پای برهنه و شکم گرسنه، هیچ ندانست که تا کجا میرود تا رسید به مدین، به مزدوری شعیب و شبانی... او را چنین در بلاء لطف آمیغ میداشت، و به زخم شفقت آمیز میپیراست، و به انواع بلیات میشست، آن همه از چه بود؟ از آن کش خود را میبایست، همان است که گفت واصطنعتک لنفسی. ای موسی نه در میبایستی کم میبایستی تو را بگزیدم، نه ترا بلکه خویشتن را.... آری در پرده دوستی کارها رود که آن همه بیرون از پرده دوستی تاوان بود، و در پناه دوستی محتمل بود.
*
از همان شب اول برایت کشف الاسرار خواندم. زبان الکن من و این همه حرف. باری از زبان او بشنو ...
خیلی چیزها را نگفتم – حتی توی این سه ماه آخر که یکسره راز گفته ایم – حکما تو هم خیلی حرف را نگه داشته ای برای بعد. همین قدر فهمیدم که عشق میان ما، در خلا بیشتر روییده تا در پری... آری در پرده دوستی کارها رود که آن همه بیرون از پرده دوستی تاوان بود، و در پناه دوستی محتمل بود... بگذار باز هم سکوت کنم، تا همین جا هزار جمله نوشته و نیمه نوشته پاک کردم. فقط، این همه که بر من میآید، به حرمت دوستی تو و او، گوارا باشد، چه که در پرده دوستی کارها رود که آنهمه بیرون از پرده دوستی تاوان بود، اما در پناه دوستی محتمل بود؛ این یکی را لااقل تو خوب میدانی، تو مرا در پناهِ دوستیِ او جستی.
*
صدایت را شنیدم، و اعتمادم به توست...
... رنگی باید بهش بزنم که با دیگر رنگ ها فرق کند. تو بهش بگو صبغه الله. صبغه الله ومن
احسن من الله صبغه ونحن له عابدون...
از ناز گریستن./
« ...در سر گریستنی دارم دراز، ندانم که از حسرت گریم یا از ناز، گریستن از حسرت بهره یتیم و گریستن شمع بهره ناز، از ناز گریستن چون بود؟ این قصه ایست دراز...»
*
آن وقتی – که اول و وسط و آخر روز از من سراغ میگیری – حواست نیست که روزهای پرمشغلهات را چطور باید بگذرانم... اینجا، لابلای کتابهای حوزه هویت شهری و ابعادِ هنریِ رنگ دست و پا میزنم و ساعت را نگاه میکنم. یک کوه کتاب شعر روی زمین است، منتظر برگشتت. من، بیتابِ آنکه بگویی: بخوان!
بیتاب دلتنگیات برای نگاهم، صدایم، دستهایم. که بگویی حرفهایت حریر...
*
ما نتوانیم و عشق، پنجه درانداختن...
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
این درد نهانسوز، نهفتن نتوانم...
*
دیروز، گنجشکِ باران خورده بودی؛ دانهچین ِ دست هایِ پر نان ِ من...
*
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم، که شنفتن نتوانم...
.
.
.
.
.
.
دستهای خالیام برای تو.
نظرات ()